خرید بک لینک
نمیلا اینا امشب خونه ما بودن ماتسو با میزوگی بیرونن رفته بودن عیادت یکی از دوستاشون که بیمارستان بود منو نمیلا هم داریم راجب خودمون بحث میکنیم

نمیلا چند وقت پیش بهم گفت که امیلی (دخترش) حالش خیلی خوب نیس و فکر میکنن که اونم همون بیماریه میزوگی رو داره اما راضی نمیشه بره دکتر تا معاینه بشه

قرار شد دیروز با ماتسو بره

امیلی به نمیلا گفته که با ماتسو رفته

من : واه عزیزم ماتسو دیروز خونه بود ما منتظر تماس تو بودیم گفتیم شاید خودت بردیش

نمیلا : عجیبه من به امیلی گفتم باید بریم دکتر گفت دیروز با ماتسو رفته
نکنه الکی گفته که نره دکتر با من؟اصلا نمی فهمم این دختر چش شده

من : ن که میگم میترسه
ازین که حالش بد باشه میترسه
نمی خواد همه ناراحت بشن من اینو درک میکنم
عزیزم .......!
ولی فردا خودم میام با هم به بهونه پارک ببریمش

نمیلا :می دونم واقعا نمی دونم
واقعا به نظرت نمی خواد بره؟
دیروز پشت در اتاقش بودم که شنیدم به دوستش می گفت نمی خوام یه بار اافی برای خانوادم باشم
اخه چرا این طوری فکر می کنه من نمی دونم

من :گفتم که نمی خواد یه دردو دوبار یکشین به خاطر میزوگی میگم اخه منم این دردو کشیدم میزوگی داداشمه ها
ولی تو غصه نخور می بریمش

نمیلا : امیدوارم هر چی می خوام باهاش در مورد بیماریش حرف بزننم سریع بحث رو عوض می کنه

من : خو حرف نزن تا خودش بیاد بگه
من با میزوگی همین کارو می کردم وقتی بهش می گفتم باید زود به زود بره چکاب بحثو عوض می کرد منم دیگه به روم نیاوردم که یه روز خودش اومد زار زار گریه کردو درد دلشو بهش گفت و ازون موقع به بعد حرف گوش کن شد

نمیلا : این دختر منو با این کاراش دق می ده

من : سلامتیتو حفظ کن من حوصله ندارم شب تو بیمارستان بمونما
( خواهر شوهور بازی ) فقط که تو نمیتونی خواهر شوهر بازی دربیاری منم بلدما میزوگی داداشمه مثلا هه هه

نمیلا : ببین عزیزم به نفعت نیست شروع کنی چون تو خواهر شوهر بازی من کم میارم

من : نترس زیاد سخت نمی گیرم

خندید و دوباره گفت

نمیلا : زن داداش نمی دونم کی امیلی عاشق می شه منتظرم زودتر عاشق بشه
البته قبلش باید خوب خوب بشه

من : ی بلا
باک منم مجرده ها
الان چند روزه تو لک خودشه این پسر معلوم نیس چه مرگشه باز کدوم دختری جوابش کرده شایدم ........ شده باشه

نمیلا : ببینم زن داداش امروز باک با کسی حرف نمی زد مثلا بگه نه تو نباید این فکر رو بکنی؟زود باش بهم بگو
یه ساعت با کسی حرف نمی زد"؟

من : چرا ولی بعدش بچم تو لاک خودش بود حتی متوجه شدم داره کریه میس کنه معلوم نیس چشه نگرانشم به خدا به منم حرفی نمیزنه امروز تو اتاقش بود درم رو خودش قفل کرده چند روز پیش که داشتم تو جیبش فوضولی میکردم دیدم تی کیف پولش عکس یه دختره که چپه عکسو گذاشته بود تا اومدم ببینش از دستم کشیدو کلی سرم غرغر که چرا رفتم سر کیفش چیکا کنم اجی یکم مشاوره بده همیشه من میدم اینبار تو راهنماییم کن خیلی نگرانشم اجی میترسم سر به بیابون بزنه بچم
کدوم دختر بی رحمی ردش کرده پسرمو اخه البته مطمئن نیستم شادم عاشق شده بچم

نمیلا : می گم امیلی هم خیلی مشکوک می زنه همش با یکی حرف می نه یه جوری باهاش حرف می زنه مثل اینکه...

من : نکنه ....... !؟

نمیلا : می دونی عزیزم من برای امیلی نگرنم بهش گفتم اگه یه روزی عاشق بشی فکر می کنی..
نزاشت حرفم تموم شه و گفت نه عاشق نمی شم سعی می کنم نمی خوام کسی که عاشق من می شه به خاطر قلبم تا اخر عمرش زجر بکشه و ناراحت باشه

من : پس یعنی باکم واسه همین .. گریه هاش حالا فهمیدم ..... وای خدا

نمیلا : حالا ناراحت نشو عزیزم
امیلی بهم گفت چند روز پیش تو راه به یه پسره رو دید بهش خورد و رو هم افتادن ولی امیلی سریع رفت.
من تا گفتم اون پسر کی بود گفت یه اشنا مامان
یه اشنا وقت در وردش حرف می زد قشنگ دستش یخ کرده بود وقتی دستش رو گرفتم و قلبشم تند تند می زد

من : خواهری باس برم گوش این بسرو بکش ازش حرف بکشم که چه مرگشه

نمیلا : اخه به من می گه مامان من شمارو می بینم که به خاطر پدر چ قدر عذاب می کشی حتی خیلی وقتی شبا نمی خوابی و مراقب پدری(یعنی نمی دونستی این قدر هوایی میزوگی رو دارم و مراثقبشم)امیلی می گه مامان شما خیلی وقتی از خودت به خاطر پدر می گذری و من اینو نمی خوام که همسرم به خاطر من مثل شما بشه

من : ش بگو بچه تو که هنو دکتر نرفتی چرا برا خودت میبریو میدوزی مگه مریضی لاالاج که نیس حالا بریم دکتر شاد اصلا قضیه این نباشه

نمیلا : زن داداش من باید با این دختر چی کار کنم دیشبم تا صبح گریه می کرد میزوی بهم گفت
گفت من دیدم امیلی گریه می کنه تا رفتمک پیشش اشکاش رو پاک کرد
حتی با میزوگی هم حرف نمی زنه

من : پس حتمی ش دیه فهمیدیم دردشون چیه
امشب تو گوش اونو بکش من کوش اینو اونوقت قشنگ قضیه رشن روشن میشه عین روز

نمیلا: ن داداش یه بار عمل کرده ولی نتیجش خیلی خوب نبوده برای همین این قدر نا امیده راستش منم دارم کم کم امیدم رو از دست می دم

من : نه بابا نترس اصلا پاشو برش دار بریم پیش دکتر خانوادگیه ما دیگه دارم دیوونه میشم
باکم با خودم میارم ببینم این بشر چقدر مرد سالاره

(الان پیش دکتریم )
باک سر به زیر روی صندلی بیرون نشسته و دستاشو توی صورتش چسبونده
منو تو توی اتاقیم امیلی همچین یه خورده گرفتس

امیلی یه دفعه خشکش می زنه می گه باک...تو تو چرا اینجایی؟ما تعجب می کنیم

باک صداشو صاف کرد بغضشو فرو بردو لبخندشو حفظ کرد
- منو مامانم تا اینجا کشوند گفت حالو حوایی عوض کنم فک نمی کردم تو هم بیای
من :سلامتونو خوردین
باک دستشو دراز کردو ایملی با اجتناب باهاش دست دادو هر دو ساکت شدن

امیلی اشکاش یه دفعه اومد و گفت باک لطفا برو لطفا
گفته بودم بهت که نمی خواد نگرانم باشی
جلو همه از دهنش پرید

اک : برو توی اتاق پیش دکتر اونوقته که مشخص میشه
میدونی که من بدون تو ........
حرفشو خورد نگاهی به ما کردو با قیافه اشفته زد بیرون امیلی دوید تو اتاق دکتر

امیلی اشکاش میومدن یه دفعه سرش رو گرفت و گفت سرم....(سرش گیج رفت)
تعادلش رو حفظ کردو دوید داخل اتاق من دویدم دنبال باک و تو هم با ایملی رفتی داخل اتاق اونم تو بغل زار رد

منم توی محوطه بیرون بیمارستان باکو بغل کردمو هق هق گریش بلند شد تا حالا اینطوری ندیده بودمش منم اشکام جاری شد

امیلی یه دفعه با چشمای گریون دوید بیرون می خواست بره از اتاق دکتر بیرون فقط گریه می کرد بدنش می لرزید
باک دیدش

باک نمیتونست با این حقیقت که امیلی با اون نباشه مواجه شده اومد اونو تو بغلش گرفتو بردش توی اتاق دکتر نشوندش روی صندلی و با التماس گفت به خاطر من اگه واقعا منو دوست داری بزار معاینت کنه

من داد زدم امیلی ترحخدا اروم باش

دکتر اومد سمتش من دست باکو گرفتم دکتر از ما خواست بیرون بریم و بعد ده دقیقه معاینه بیرون اومد
دکتر : بیماریه قلبیه اما خیلی ضعیفه و قابل درمانه اگه دیر تر مراجعه میکردین ممکن بود بدتر بشه خوبه که الان مراجعه کردین میتونیم با یه عمل کارو درست کنیم باید وقتشو بگیرینو رضایتشو برای عمل جلب کنین

امیلی گفت دکتر معاینم کرد من به یه عمل دیگه احتیاج دارم باک
با صدای لرزونش می گفت
ما چشمامون پر از اشک شده بود

باک محکم بغلش کردو گفت اما اینبار خوب میشی میدونم خوب میشی تو باید به خاطر ما خوب شی
رفتیم خونه و دور هم نشستیم
من : خوب حرف بزنین قضیه شما ها چیه

میلی گفت هیچی ما.اصلا ما مشکلی نداریم قضیه ای هم نیست زن دایی
من : هس راستشو بگین

نمیلا: دیگه خر جفتتون از پل گذشته حرف بزنین

باشه قبول
امیلی کنار باک نشسته بود کمی عقب رفت تا پیش باک نباشه وایساد با صدای بلند گفت من رو ببخشید به خاطر من ناراحتید تو زحمت افتادید من این رو نمی خواستم
من دست ایمیلی رو گرفتمو بغلش کردمو گفتم : چرا اینقدر به خودتون زجر میدین ما میدونین عشق چیه عزیزم میدونین چه دردی داره .... پس چرا ... این کارا چرا .... چرا همو از هم دور میکنین و به خودتون و به دلای عاشقتون سختی میدین چرا ؟

امیلی خودشو پخش کرد توی بغل منو هق هق گریش بلند شد
(ماتسو با میزوگی خونه نیستن )
یه دفعه سروکلهی میزوگی و ماتسو پیدا شد ماتسو امیلی رو در حال گریه کردن دید از بیرون تازه اومدن خونه

امیلی اشکاشو پاک کردو خودشو جمعو جور کرد تا کسی نفهمه باک بلند شد دست امیلی رو گرفت و گفت دیگه بسه حق با مامانمه چرا این همه همو زجه میدیم وقتشه همه بدونن
اک دست امیلی رو فشرد
میزوگی : اینجا چه خبره امیلی باک شما ها حالتون خوبه
باک دایی چی شده
ماتسو هم نگران اومد سمت من
- خانومم چی شده این چه قیافه هاییه
امیلی گفت باک چرا همه باید بدونن من فقط نمی خوام تو اذیت بشی همین باک تو به خاطر من مجبور می شی زجر بکشی
بعدش به میزوگی نگاه کرد دستش رو اروم روی قلبش گگذاشت و به باک تکیه کرد

باک : من اینطوری زجر میکشم وقتی تو نیستی زجر میکشم اگه نباشی زجر میکشم اما من تسلیم نمیشم اگه می خوای زجرم بدی بسم الله
میزوگی : از چی حرف میزنین
ماتسو : بچه ها .....
امیلی با صدای لرزون اروم گفت نه باک این طوری نیست به همه با صورت مظلوم نگاه کرد یه دفعه بی هوش شد و افتاد رو دستای باک

چند ساعت بعد چشماشو باز کرد توی اتاق باک بود روی تخت ما همه دورش جمع شده بودیم ماتسو و میزوگی هم با خبر شده بودن میزوگی دست امیلی رو گرفتو گفت دخترم چرا ... ؟ چرا نگفتی ..؟ چرا پنهون کردی با خودت نگفتی که ما ناراحت میشیم وقتی تو ناراحتی می خواستی درد ما کم شه ولی بیشتر شد
امیلی خودشو انداخت بغل میزوگیو گفت بابا به خدا قصدم این نبود به خاطر باک بودن نمی خواستم که اون به خاطر من زجر بکشه و بار منو تحمل کنه به خدا من نمی خواستم کسیر رو ناراحت کنم
باک سرشو به من تکیه داده بود و من موهاشو نوازش می کردم با گفتن این حرفای امیلی متوجه خیس شدن لباسم از اشکای باک شدم سرشو بوسیم
نمیلا گریه کرد گفت دخترم نه دخترم
دستتو گرفتم و گفتم بزار خودشو تو بغل میزوگی خالی کنه بزار هر کاری دوست داره بکنه
امیلی گفت باک تو می تونی منو با این قلب بیمارم قبول کنی؟

باک دست امیلی رو گرفتو گفت تا وقتی که تو قلب جفتمون عشق هس هیچی نمیشه بعدشم مگه دکتر نگفت که با یه عمل ساده میتونی از بیشتر شدنش جلو گیری کنی و گفت خوب میشه توی مدتی کوتاهی دیگه ازین حرفا نبینما
نمیلا فقط گریه می کرد و بهشون نگاه می کرد نمی تونستم چیزی بگم

ماتسو جلو اومد نمیلا رو بغل کرد وگفت غصه نخور خواهری درست میشه مثه اینکه بچه هامونم به هم گره خوردن
امیلی اروم گفت باک من نمی خوام عمل کنم

باک محکم تر از قبل دستشو فشردو گفت که تو باید اینکارو کنی به خاطر من باید اینکارو کنی میدونم .. میدونم ترسیدی اما تا وقتی من هستم نباید بترسی
نمیلا حسابی تو بغل ماتسو گریه می کرد لباس ماتسو هم از اشمکاش خیس شد

منم جفتتونو بغل کردمو میزوگی به ما ملحثق شده و باکو دایزی دست تو دست هم بودنو و به هم نگاه می کردن
امیلی گفت باک تو که جای من نیستی می دونی مرگ من برای همه بهتره کسی هم عذاب نمی کشه پس لطفا نزار عمل کنم

ولی اگه اتفاقی برات بیفته با چشات مرگ منو می بینی
نمیزارم حالا که همه فهمیدن از دستم بری باید عمل کنی من خودم توی اتاق عمل پیشتم نمیزارم تنها باشی قول میدم اتفاقی نمیفته و بعدش میتونم با هم شاد باشیم هردوتامون
.
.
ما هم چهاتایی تو بغل هم بهشون نگاه می کردیمو چشاممو از اشک خیس بود
دستای امیلی تو دستای باک یخ بودن و می لرزیدن

باک نگاهی به دستاش کردو گفت : تنهات نمیزارم هیچ وقت
همو بغل کردنو بعد از بغلش بیرون اومد و با لبخند نگاهش کرد (امیلی)
امیلی گفت وقت عمل کیه؟صداش می لرزید.گفت چند هفته دیگس؟

باک با رضایت بهش نگاه کرد و گفت : یه هفته دیگه
امیلی گفت باک لطفا تو اتاق عمل پیشم باش تنهام نزار بزار دستات تو دستم باشه لطفا باک
با دکتر حرف میزنم نگران نباش
ما چهارتایی به سمتشون رفتیمو بغلشون کردیم
همه لبخند زدیم امیلی راضی شده بود هم اشکارو پاک کردیمو کم کم دایزی و خانوادش و النور و خانوادشو بقیه بچه ها هم به ما ملحق شده
همه شون با بهت گفتن اینجا چه خبره تا واسه اونا توضیح دادیم خوشحال شدنو اونا هم باکو امیلی رو بغل کردن سوسوکه هم به باک تیکه مینداختن که دیگه رفتی قاطی مرغا
باک : نه بابا چه مرغی هنو که نه به باره نه به داره
میلی گفت می ترسم ولی به خاطر تتو همل می کنم به خاطر تو باک
فقط از این می ترسم وسط عمل تنهات بزارم(راستی ماتسو یعنی روی امیلی بیشتر بقیه حساس بود دوستش داشت
ماتسو سمت امیلی اومد و بغلش کردو گفت شما ها کی اینقدر بزرگ شدین ...
باک دست امیلی رو گرفتو گفت تو هیچ جا از پیشم نمیری اگه بری منم باهات میام
امیلی لبخندش شل شدو گفت : اهای اگه ازین حرفا بزنی عملو بی خیال میشما
باک : غلط کردم
امیلی لبخندی زد و گفت این رو تا حالا بهت نگته بودم ولی عاشقتم حواسش نبود که جلو همه بوسیدش یه دفعه به خودش اومد سرخ شد

باک : الان میدونی خیلی خر کیفم
ماتسو : خجالت نکشین بچه ها ..دایی جون این زن داییتم ازین اداها واسه من زیاد در میاورد
میزوگی زد پشت ماتسو و گفت : هوی راجب خواهر من درست بحرفا
نیوش : داداش منو نزنا تو خواب زیر دستو پام لهت می کنم میزوگی
من : به خاطر من خودتونو نکشینن
همه خندیدن اعتماد به نفسم تو حلقتون
امیلی رفت پیش ماتسو و گفت دایی من..می خوام اگه ناراحتتون کردم منو ببخشید عمله دیگه مرگ دنبالشه خبر نمی کنه ادمو

ماتسویاما عصبانی شد گفت : زبونتو گاز بگیر دایی یعنی چی اخه عزیز من
امیلی هم برا اینکه جو رو عوض کنه زبونشو اورد بیرونو گازش گرفت کم کم همه ازوند حالت اشکی بیرون اومدنو لبخند زدنو مراسم ابیاری ( روبوسی و عزر خواهی) شرو شد
.
.
من وسط این همه حرف گفتم : خوب پس بعد عمل امر خیر دیگه .. نیوش جان مزاحمت میشیم اجی
باک : نیشش باز شد
و میزوگی نیشش شل شدو گفت : ای بابا مهمون داری مگه من پول اضافی دارم
همه با این حرفش زدیم زیر خنده
امیلی از دست باک عصبانی شده بود از طرفی هم ناراحت بود
باک از پشت بغلش کردو گفت : نبینم ناراحت باشیا به قول مامانم بعد عمل تازه خوشیا شرو میشه و ما هم برا امر خیر میرسیمم خدمت بانوی گرامی ..
نمیلا زد به میزوگی گفت هی ابرو داری کن
برای خنده گفت راستش دخترش قصد ازدواج نداره و قصد ادامه تحصیل داره می خواست خواهر شوهر بازی در بیاره مثلا
منم گفتم : داداش پاشو فردا طلاق
این زنت به من احترام نمیزاره
همه ریز ریز خندیدن
نمیلا گفت ا جدی زن داداش؟
نمیلا ادامه داد ماتسویاما داداش اخه این چه زنیه گرفتی؟باید یه زنی می گرفتی برات حداقل 7 تا بچه بیارخ مثل من

ماتسو : نه خواهری همینا تا الانش دیوونم کردن والا خسته شدم از بس پوشک عوض کردم یخ شب باید برم این دایزی رو با این بچش تو خواب خفت کنم تا جا داره بپرم تو شیکم سوسوکه (همون قیه که سوگند پریده بود از تخته پرش تو شیکم ماتسو )
با این حرفش ریز خندیدیم
هممون شاد بودیم
امیلی یه دفعه بلند شد گفت باک نمی خوای بگی ون روز ازم چی خواسته بودی؟
باک سرخو سفید شد
عزیزم شب امر خیر میگم دیه
همه چپکی نگاشون کردیمو خندیدیم
شما شب خونه ما موندین یه هفته به ندرت گذشت شب بود و ما خونه شما بودیم همه استرس داشتیم فردا روز عمل بود
شبو به سختی به صبح رسوندیم باک داخل اتاق عمل بود همه بیرون اتاق داشتیم دعا میکردیم بعد چند ساعت باک بیرون اومد به همراه دکتر بعدشم امیلی رو منتغل کردن تومی اتاق خصوصی همه ریختیم سرشون
ما : چی شد دکتر چی شد ترو خدا بگین چی شد
دکتر : عمل موفقت امیز بود اگه ازین بعد مراعات کنه حالش خوب میشه و از بدتر شدنش جلو گیری می کنه از قدیم گفتن پیشگیری بهتر از دمان است ....... بعد دکتر رفت
همه یه نفس راحت کشیدن من نفسمو فوت کردم و رو کردم به باکو بغلش کردم
من : خوب تبریک شا دوماد
باک : مامان ؟؟؟!!!
من : خوب چیه چند روز دیه میریم امر خیر شاه دومادی دیه
همه خندیدیم
من : نمی جون خواهری فردا پس فردا ما میایما حاظر باش
لبخند زد : قدمت رو چشم ولی از الان پسرتو شیر فهم کنم که از گل به دخترم نازک تر نگه ها
ماتسو : ابجی جو نگیرتت اصلا اومدیو ما دخترتو نگرفتیم بعد الان شاخو شونه نکش برا ما
همه زیر زیر خندیدیم
و همه چیز به خوبیو خوشی تموم شد
.
.
.
.
داستان بعدی شب خاستگاریه باکه
فعلا تا داستان بعد فدای همه منگلا

برچسب: نویسنده: کل مردم تاريخ: يکشنبه 27 مهر 1393 ساعت: 18:03

صفحه بندی