امیری کد نت در نت اینترنت این وبلاگ بصورت اتوماتیک مطالب وبلاگ های دیگر رو ثبت میکنه تا دسترسی شما به آنها راحت باشد
فردا خاستگاریه الان شب قبل خاستگاری منو ماتسو توی بالکن روی صندلی های تاب نشستیم ( تاب تو بالکنه اشتباه نکنین )
من : چه احساسی داری
ماتسو : چیو چه احساسی دارم
من یه نیشگون گرفتمشو اخش بلند شد من گفتم : نا سلامتی فردا خاستگاری پسرته ها
ماتسویاما خندید ......
_ به چی می خندی ؟
ماتسو : همچین میگی خاستگاری پسرت که انگار امیلی میاد خاستگاری کنه
یکی زدم تو سرش
من : به تو مثه ادم حرف زدن نیومده نه
ماتسو : به تو چه مفتشی ؟
من : اره مفتشم
ماتسو : پس برو مجوز کارتو بیار بعد مفتش بازی در بیار
من دوباره زدمش
ماتسو خندید و گفت باشه باشه نزن خوب احساس خوبی دارم خیلی خوشالم که یه سر خر دیگه کم میشه بعد فقط خودممو خودت
خویسانه بهم نگاه کرد ...دوباره زدمش و گفتم : بی حیا ی منحرف
ماتسو ریز ریز خندید ....... من : رو اب بخندی
ماتسو : مگه رو ابم میشه خندید
من : امشب نمکدون شدیا ...اقام چی زدی ؟
ماتسو : به خدا هیچی نزدم پاک پاکم
خندیدم
ماتسو : خودت چی ؟ چه احساسی داری
من : مفتشی ؟
دوباره خندید ..... من : آقام خیلی خوشگل می خنده ها
ماتسو : اوهو اقاتون کین
من : به تو چه مفتشی
ماتسو دوباره خندید و گفت : نه واقعا چه احساسی داری
من : خوب معلومه که خوشالم خیلی هم خوشالم
ماتسو دستشو دور گردنم حلقه کرد و گفت یه سر خر دیگه هم کم شد
من : اره یه سال دیگه دوباره باید کهنه های یه بچه جدیدو عوض کنی
ماتسو : اه نه نه نه نه همین سوگند زیادمه
خندیدم
بلاخره فردا رسید ...باک انقدر استرس داشت که نگو رفتم پیشش پیشونیشو بوسیم لباسای نویی که براش خریده بودمو گذاشتم روی تختش یکم برندازش کرد یه کت یشمی با پیرهن سفید و شلوار کتان سورمه ای و یه کروات خیلی خوشگل با کفشای چرم خیلی قشنگ وقتی پوشیدشون مردی شد برا خودش خودم براش موهاشو سشوار کشیدمو حسابی تیپ زدم براش حسابی جنتلمنو اقا شده بود خوش به حال خودم با این بچه خوشتیپم 
باک : اوه مامان چی کار کردیا خوش به حال زنم
من : هوی پسره ی جوگیر اول بزا زنت شه بعد
باک : میشه شما غصه نخور
من : اوهوم .. ازون شبی که عین بچه ها زار میزدی تا عمل کنه و زنت شه که خیلی مرد تر شدی
باک با شکایت گفت : مامان ؟!!
من ریز خندیدم با باک مشغول بودم که صدای ماتسو در اومد
من : چیه چرا داد میزنی اقام ؟
ماتسو : این کتو شوار من کوش
من : توی کمدتو نیگاه کن
ماتسو : چرا حاضر نیستی
من : الان اماده میشم
رفتم جلوی اینه ارایش محوی که یه خط چشمو سایه و رژ و رژ گونه خلاصش بود رو زدم به صورتش خوشملو بلا شده بودم برا خودم هلوییما .... 
توی کمد لباسامو نگاه کردم یه لباس بلند با دامن پف و بالا تنه کار شده برداشتم و نیم بوتامو پوشیدم دایزی هم حسابی هم خودشو هم سوگندو خوشگل کرده بود سوار ماشین شدیم سر راه گلو شیرینی گرفتیم رسیدیم در خونه داداش اینا پیاده شدم و با همه ابیاری کردیم ( روبوسی )
امیلی رو ندیدم
نمیلا : وای داماد گلمو نیگا چه خوشتیپ کرده
من : مطمئنی عروس گلت نیس داماده گلته
همه خندیدن
ماتسویاما : حالا بزا دامادت بشه اجی
باکم اون وسط داشت از خجالت اب میشد داشتیم حرف می زدیم که نمیلا امیلی رو صدا زد امیلی با سینی چای بیرون اومد همه نگاها بهش دوخته شد خیلی خوشگل شده بود فداش شم
یه لباس گیپور خیلی خوشگل پوشیده بود این شکلی

خلاصه سینی چای رو اوردو یکی به همه تعارف کرد اخرین نفر به باک رسید و یه بفرمایید ارومی زیر لب گفت باکم موقعی که می خواست چای رو برداره کنار گوش امیلی اروم جوری که بقیه نشنون ولی من شنیدم اروم گفت : خوشگل شدی خانومی
طفلی امیلی دلش ضعف رفت می خاست از خجالت کف اتاق پخش شه حالا من خندم گرفت می خواستم باکو خفه کنم البته اون باک مارمولکم فهمید که من فهمیدمو مدام منو نگاه میکردو می خندید .... کوفت بخند خونه حالتو میگیرم
بالاخره رسیدیم سر اصل اصلیو ماتسو با شوخیو خنده بحثو باز کرد میزوگی هم با شوخیو خنده جوابشو داد : چی بگم رفیق اول ببینیم سر شیر بها و مهریه کنار میایم بعد
همه خندیدن ..... باک گفت : دایی جان شما زن مارو بده اونا پیش کش
دلم می خواست پاشم باکو چپو راستش کنم ..بهش چش غره ای رفتمو ساکت شد
ماتسو : خوب دایی جون نظرت چیه این پسر مارو می خوای تورو خدا بگیرش ببرش که کشته مارو هیچکی اینو نمی خواد اخر باید اینو به جای دخترا تو سرکه بندازیم
چقدر رک گفتا .... این خدا هم یه شوهر شیرین عقل به ما عطا کره چه کنیم ..خدا بیشترش کنه لااقل نا شکری نمی کنیم 
امیلی یکم خجالت کشیدو گفت : هر چی باباجون بگن
دایزی : اوووووووووو امیلی جون ناز نکن دیگه
دوباره امیلی قرمز شد .. میگم اینو زیر فشار نزارینشا عجب بدبختیه ها ... اینم خونوادس ما داریم اخه 
خلاصه بعد کلی مسخره بازی بچه های من البته به همراه پدر دلقکشون امیلی خانوم بععععله رو داد
و منو نمیلا و دایزی کل کشیدیم ..
من : خوب ابجی جان داداش جون حالا ما یه نشونه بدیم به دختر جدیدمون دیه
نمیلا : بعله بعله اون که از همه مهم تره
همه لبخند دندون نمایی زدن باک بلند شد دایزی دوربینشو روشن کرد و فیلم برداری رو شروع کرد باک نزدیک امیلی شدو حلقه رو دستش کرد دوباره ما کل کشیدیم و راجب جهازو عروسی حرف زدیم
.
.
کم کم رفتیم خونه و همه با خیال راحت خوابیدیم صبح روز بعد باید با بچه ها میرفتیم تا ازمایش خون میدادن
و تا ظهر رفتیم تا جوابو بگیریم من و نمیلا باهاش نرفتیم تا بریم چیزای دیگرو براشون بخریم
بشنویم از ازماش اونا
امیلی توی ماشین نشسته و منتظر باکه باک از در ازمایشگاه اومد بیرون با چشمای سرخو صورت ناراحت با چشای اشکی سوار شدو هق هق گریش راه افتاد امیلی ترسید بغلش کرد خودش فهمید چی شده
باک در حال گریه گفت : ما یه زندگیه خوبو شرو می کنیم
امیلی با گریه گفت : اخه چطوری میشه وقتی خونمون به هم نمیخوره
باک خودشو از بغل امیلی کشید بیرونو گفت : من کی گفتم خونا مون به هم نمی خوره ؟ 
امیلی با شک و کمی عصبانیت گفت : پس چرا گریه می کردی
باک : اینا اشک شوق بود
امیلی هم کلی باکو زد ... اینا عوض بشو نیستن اینم به باباش رفته ای خدا
چند روز بعد مراسم عقد رو برگزار کردیمو توی جمع دوستانو مهمونای فراوون نامزدشون کردیمو بعد چند ماه نامزدی هم مراسم ازدواجشونو گرفتیم فدای عروسم بشم من
باک در ارایگاه ایستاده امیلی به سختی بیرون میاد و دامن بزرگشو با خودش می کشه باک پیشونیشو می بوسه وس سوار ماشین میشن و میرن اتلیه و عکس میگیرن بعد به سمت تالار بزرگی که رزرو کرده بودیم حرکت کردنو مراسم اصلی شروع شد و یه شب خوب ............
.
و
.
حالا نوبت عروس کشونه و ما اونارو تا در خونشون همراهی میکنیم همه بوق بوق ماشینا خیابونو گرفته بود
واه باک مسیرو عوض کرد ( عروسیشون رو تو ایران گرفتیما ) من : کجا میره
پیچید سمت جاده مشهد از تهران
ما همه ماشینامونو نگه داشتیم و پیاده شدیم ماتسو تلفن باکو گرفت اما خاموش بود
من : ولشون کن بزار برن
ماتسو : یعنی چی بزار برن یه گله ادم اینجا منتظر عروسو دومادن که برن خونشونا
من : بزار برنو از امام رضا طلب خوشبختی کنن
همه لبخند زدیمو برگشتیم خونه
.
.
.
صبح روز بعد اونا مشهد بودن و رفتن هتل و بعدش یه راست حرم
امیلی با همون لباس عروس و یه چادر که لختی های لباسو موهاشو پوشونده بود وارد شد باک هم با لباس دامادی همه مردم نگاهشون میکردن دست همو گرفتنو به به جلو صحن حرکت کردن و به اما رضا سلام دادن
«السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا »
.............
من از آستان رضایم خدا جدا نکند
منو جدایی ازین استان . خدا نکند 
برچسب:
نویسنده: کل مردم