خرید بک لینک

می خواهم از "معلم" بگویم. از نامی که هنوز در دل، حضورش را احساس می کنم. از او که همچون شمعی میسوخت تا راه را بر راهیان حقیقت آشکار سازد

. از آموزگار مهربانی ها می گویم، اویی که رنگ چهره اش گاه گاه از فرط خستگی به زردی می گرایید و با اینهمه تا پایان درس، همچنان با وقار می ایستاد و پاسخگوی سوالات بی شمار بچه ها بود.

هر روز صبح به عشق شنیدن صدای پرمهرش به مدرسه می آمدم و بارها می دیدم که وقتی از تاریخ سرزمینم می گوید... آنجا که روایت پیروزی است با شادمانی و آنجا که ماجرای تلخ شکست بود، با دریغ و درد سخن می گفت و با صد زبان به ما می آموخت که چگونه مهر آئین و سرزمینمان را در دل و جان، همواره محفوظ داریم.

مي توان در سايه آموختن گنج عشق جاودان اندوختن

اول از استاد، ياد آموختيم پس، سويداي سواد آموختيم

از پدر گر قالب تن يافتيم از معلم جان روشن يافتيم

اي معلم چون کنم توصيف تو چون خدا مشکل توان تعريف تو

اي تو کشتي نجات روح ما اي به طوفان جهالت نوح ما

يک پدر بخشنده آب و گل است يک پدر روشنگر جان و دل است

ليک اگر پرسي کدامين برترين آنکه دين آموزد و علم يقين

برچسب: نویسنده: کل مردم تاريخ: يکشنبه 27 مهر 1393 ساعت: 18:06

صفحه بندی