امیری کد نت در نت اینترنت این وبلاگ بصورت اتوماتیک مطالب وبلاگ های دیگر رو ثبت میکنه تا دسترسی شما به آنها راحت باشد
مادر شهيد نوّاب نقل مي کند :مدتي از تولد مجتبي گذشته بود . به علّت اينکه شير من کم بود به ناچار بچه را به دايه سپردم . بعد از چند روز دايه با ناراحتي آمد وبچه را به من دادوگفت :من از پس اين کار برنمي آيم ، پس از اسرار فراوان دايه علت آن را براي عمه مجتبي اينچنين توضيح مي دهد : شب اولي ، بچه بيقراري مي کرد يواش به پشت او زدم که خوابش برد . آن شب خواب ديدم هودجي از آسمان آمد و چند خانم عرب کنار گهواره بچه رفتند و به من گفتند : «برو بچه ما رو پس بده » . وقتي بيدار شدم آن خواب را حساب نکردم . شب دوم دوباره مثل همين خواب را ديدم .با زهم از آن خواب گذشتم . سومين شب اوايل غروب بود . ناگهان ديدم مهمان هودجي که در خواب ديده بودم به همراه چند نفر خانم پايين آمدند . سراغ بچه رفتند اورا تکان دادند وروي سينه من گذاشتند وگفتند .«گفتيم که برو بچه ما رو پس بده » . من بيهوش افتادم . بعد از مدتي که همسرم مرا بهوش آورده بود ، ديدم من لياقت اين بچه را ندارم .اورا برگرداندم ...
قسمتي از زندگينامه شهيد«سيّد مجتبي نوّاب صفوي»
برچسب:
نویسنده: کل مردم