خرید بک لینک
در آن دو چشم خمارت مگر چه پنهان است
که هرکه چشم تورا دیده مست و حیران است

لباس گل گلی ات سحر و شعبده داند ؟
شنیده ام ز میانش دلت نمایان است

هنوز زلف سیاهت رهاست تا سر دوش
هنوز مثل عروسان تازه رقصان است ؟

گمان کنم که دوباره نسیم ، زلف تو را دید
دوباره شوق جنون یافت ، دوباره توفان است

به زیر چتر چرا می روی نمی دانی
که شوق لمس تن تو دلیل باران است ؟

در انتظار شبی که تو باشی و مهتاب
و من بپرسم از آیینه ماه تابان است ؟

تو خنده می زنی اما ، یقین ، خبر داری
چه چشمها که ز تلخی خنده گریان است

شراب ناب دو چشمت جنون به بار آورد
در آن دو چشم خمارت مگر چه پنهان استp>

{ میثم حامی }

برچسب: نویسنده: کل مردم تاريخ: يکشنبه 27 مهر 1393 ساعت: 18:08

صفحه بندی