امروزرفته بودم ازمایش خیلی سخت بودوقتی میدونستم کسی منتظرم نی وقتی ازدربیرون میام ببینه سالمم یانه.همه اون ادمای اونجایکی باهاشون بودنگرانشون بود.پشتم ازبی کسی داره میلرزه تنم سردشده ازبیکسی بخدادارم میلرزم.دستام سست شده ونایی واس نوشتن ندارم.ای کاش میمردم کاش خبرمرگموبه اوناییکه ساده ازکنارم گذشت میدادن.خدایابازتنهایی بسه دیگه این دنیاتونمیخوام.بعداینکه یروزکامل بهش زنگ نزدم وقتی بهش زنگ زدم گفت اعصابم خرده بعداحرف میزنیم فکمیکردم حالاوقتی گوشیم روشن کردم زمین وزمان به هم دوخته اومده تووب نظرگذاشته کجاایی ؟ولی فقط ی اسداده بودوفقط یدونه زنگ .بخدامیدونم ازم خسته شده واس همین میخوام برم ازپیشش طوریکه هیجوقت نتونه پیدام کنه اماوقتی همیناروبش گفتم ج نداد..............بارفتنم داغ نبودنم به دل این ادمامیذارم.
برچسب:
نویسنده: کل مردم
تاريخ: يکشنبه
27 مهر
1393 ساعت: 18:23