امیری کد نت در نت اینترنت این وبلاگ بصورت اتوماتیک مطالب وبلاگ های دیگر رو ثبت میکنه تا دسترسی شما به آنها راحت باشد
کف اتاقم دراز کشیده بودم! از تخت بدم می آید، احساس گرما اذیتم میکرد، کمی عرق کرده بودم! یادم می آید وقتی که میخواستم بخوابم سردم بود بخاطر همین روی خودم پتو کشیده بودم!
پتو را از روی خودم کنار زدم، کمی خودم را چرخاندم تا به پشت بخوابم، دست و پایم بی حس بودند، احساس میکردم نمیتوانم از جایم بلند شوم برای همین تصمیم گرفتم کمی همان طور دراز بکشم تا نیرویم به بدنم برگردد، انگار وقتی که خواب بودم یک نفر مرا تا حد مرگ کتک زده بود، تمام تنم درد میکرد! نمیدانم توی آن لحظات به چه می اندیشیدم فقط یادم می آید تمام تلاشم را میکردم تا قوایم را برای برخاستن به دست آوردم، این تلاشم حدود نیم ساعت طول کشید، بالاخره تصمیم گرفتم از جایم بلند شوم!
با خودم گفتم چای ممکن است برای این گنگی درمانی باشد،مستقیم به سمت آشپزخانه رفتم، خانه تاریک بود و تنها بودم، حتی به ذهنمم نرسید که چراغی روشن کنم! کبریتی آتش زدم، به شعله ی آتش خیره شدم، گاز را روشن کردم و کتری و قوری چای را روی آن گذاشتم، برایم مهم نبود که آب توی کتری برای کی بود، سنگینیش طوری بود که ثابت میکرد چیزی برای نوشیدن تویش دارد!
آبی به دست و صورتم زدم! رفتم توی اتاقم تا صورتم را با حوله ام خشک کنم! از حوله ها بدم می آید، به نظرم همه ی حوله ها کثیف هستند، چه تازه باشند، چه تازه شسته شده و یا هر چیز دیگر، به نظرم از حوله ها فقط یک بار باید استفاده کرد و بعد دورشان انداخت، ترجیح میدهم با دستمال کاغذی آب روی صورتم را پاک کنم، دستمال کاغذی توی اتاقم نبود، از آبی که روی صورتم بود بدم می آمد، با حوله خشکش کردم!
کتاب "زنده به گور" صادق هدایت کف اتاق کنار پتویم توی تاریکی افتاده بود، پتو را که از روی زمین بر میداشتم با خودم فکر کردم این کتاب که همه اش داستان زنده به گور نیست! چند داستان دیگر هم دارد، چرا اسمش را گذاشته اند زنده به گور؟! پتو را تا کردم و منظم روی تخت گذاشتم! از اینکه سعی میکنم منظم باشم خوشم می آید! دوباره به آشپز خانه رفتم، صدایی از کتری شنیده نمیشد، با خود فکر کردم زمان زیادی نگذشته است!
پنجره آشپز خانه را باز کردم و سرم را از آن بیرون دادم تا هوایی به کله ام بخورد، هوا کمی تاریک بود، ساعتم 5:30 را نشان میداد، از روی این اعداد میشد فهمید که الان نباید شب باشد، هوا طوری بود که انگارروز برای زنده ماندن تلاش میکند و شب تمام قوایش را به کار گرفته تا بر روز پیروز شود، و انگار داشت موفق میشد، وانگار همه ی مردم داشتند این پیروزیش را تماشا میکردند، همیشه اینطور بوده، همیشه پیروزی شب بر روز را همه میبینند اما پیروزی روز بر شب را عده ی معدودی تماشا خواهند کرد،بخاطر این است که در زمان نا مناسبی این اتفاق می افتد!
هوای خنکی بود، باد سرد و لذت بخشی به صورتم میخورد، از آن هواهایی بود که اگر یک نفر را توی زندگیم داشتم همان لحظه به او میگفتم: هوا را ببین چقدر خوب است! و او هم در جواب با ذوق (شاید دروغین) میگفت: اهان! خیلی خوب است، هوای دو نفره ای است! و من شاید لبخند میزدم و از اینکه آن لحظه توی شرایطی نیستم که با هم برویم توی این هوا قدم بزنیم کمی ناراحت میشدم!
به کوچه، به آسفالت، به خیابان، به ماشین هایی که می آمدند و میرفتند، به پل عابر رور به روریم نگاه کردم، با خودم فکر کردم، یعنی یک روز باید این شهر را با تمام خانه ها و کوچه ها و خیابان ها و پل ها و رودخانه هایش ترک کنم؟ یک روز که دیگر نتوانم اتفاق هایی که اینجا برایم افتاده اند را هضم کنم! ثانیه های غریبی بود! صدای جوشیدن آب توی کتری ابر افکارم را از توی سرم محو کرد، به خودم آمدم، گاز را خاموش کردم، قبل از خاموش کردنش به این فکر میکردم که آیا حرارت کافی به قوری رسیده است یا فقط آب گرم شده است؟ مهم نبود، صدایش داشت کلافه ام میکرد باید از دستش خلاص میشدم!
کمی چای توی لیوانم ریختم، احساس میکردم بدنم ضعیف شده است، دلم میخواست یک چیز مقوی با چای بخورم، به خرما فکر کردم، اما چای تلخ را ترجیح میدادم، چند وقتی میشد به تلخی چای هم عادت کرده بودم! دوباره رفتم لب پنجره تا چای بنوشم، به انتهای جاده ی رو به رویم فکر کردم و دیگر یادم نیست چه بر من گذشت! و مهم هم نبود!
برچسب:
نویسنده: کل مردم