امیری کد نت در نت اینترنت این وبلاگ بصورت اتوماتیک مطالب وبلاگ های دیگر رو ثبت میکنه تا دسترسی شما به آنها راحت باشد
مردم سلام..
سامبولی بلیکم بر رفیقن رفقا..عزیزن عزیزا..شنگولن شنگولا..
ما بسلامتی رفتیم و برگشتیم..یکم ضرر کردیم اما اشکال نداره..
سه روز بستن مغازه یعنی عقب افتادن یکی از قسطها..
اما فدای سر همتون..
ما اینجا یه پیرزن داریم که بهش میگیم ننه ...وقتی برگشتم تا منو
دیده اومد بغلم کرد و گفت کجا بودی چرا به من چیزی نگفتی که داری میری
و همینطور که اشک میریخت گفت بخدا دلم هزار راه رفت.
چه فکرایی که نکردم ..چند روزه ارامش نداشتم ..همش میگفتم اول اقا سید
رفته بعدم خانم سید بسته رفته نکنه اتفاقی افتاده براشون ..
خو ننه کارت درست نبود بخدا..ما اینجا به شما عادت کردیم ..نگفتی همسایه ها
نگرانت میشن یهو میبندی میری...همونجا اعتراف کردم و بوسیدمش و گفتم
درست میگی کارم اشتباه بوده و منو ببخش ..دفعه ی دیگه تکرار نمیشه و حتما خبرتون
میکنم بعدم با خنده گفتم والا بلا نمیدونستم اینجا کسی نگرانم میشه و گرنه
یه خبر دادن که کار سختی نبود..از طرفی خوشحال و از طرفی بغض شادی نشست
تو گلوم و خدارو بابت این دل نگرانیهای همسایه ها خداروشکر کردم..
اخه چند نفر دیگه منجمله مامان دانیال هم خیلی نگرانم شده بوده و خیلی از دستم
شاکی شده بود..به خصوص ننه و اون اشکهای مهربونش منو شرمنده کرد واقعا..
هر چند که ما نادر رو بعد از سه روز فرستاده بودیم مغازه ..چون بیشتر از این صلاح نبود
بسته بمونه و تاریخ جنسها هم خطری بود..و هرکس سراغمونو گرفته نادر بهشون
گفته چیزی نیست و نگران نباشین اما گفتن شاید داری مخفیکاری میکنی و ما
تا پدرو مادرتو نبینیم راحت نمیشیم..که الحمدالله دیدن و راحت شدن..خخخخخخخ
خلاصه بگم از عروسی که تالار و مالار نبود ..خونگی بود..اما خیلی خوب برگزار شد..
تعداد مهمانها نه کم بود نه زیاد ..همه شناس بودن و غریبه بینمون نبود..فقط چندتا
همساده ها و فامیلای دور بودن..البته برای ما دور بودن برای اونا نزدیک بودن..
شام هم بسیار بسیار لذیذ و خوشمزه بود..
دخترای فامیل مدام نجمه رو بلند میکردن تا برقصه و حسابی تحویلش گرفتن..
خوش گذشت و منم اروم و ساکت نشسته بودم و نگاه میکردم و لذت میبردم..
همه میگفتن چقدر عجیبه لیلا اینقدر اروم نشسته..یادش بخیر قدیم ندیما..
منم میگفتم ای بابا دیگه پیر شدیم رفت ..حس و حال رقص ندارم دیگه..
خلاصه عروسی کم کم تموم شد و مهمانهای دور و همسایه ها رفتن..
فقط موندن اصل کاریها و خیلی خودمونیها..
پسرهای فامیل دورمون نشسته بودن وهی جک تعریف میکردن ..منم مثه
همیشه کر کر خنده ام به راه بود..یکی از پسرها گفت خاله هنوز صدای
خنده هات تو گوشمه..یه جور با مزه ایی میخندی..یعنی بدبخت شدم رفت..![]()
چرا؟؟چون برای اینکه منو بخندونن بارون جوکهای بیمزه و بامزه شروع شد..
دیگه نفسم داشت بند میومد و شدیدا دلم برای گریه تنگ شد ییهو..
که ناگهان قوم یعجوج معجوع (منظورم دایی های شوهرم )
ریختن تو حیاط و شروع به رقص و پایکوبی کردن و زنهاشونو میوردن وسط.
ای عجبا که اینقدر این تعصبات مسخره ریخته شده و این برام خیلی عجیب و 
دوست داشتنی بود..تا حالا ندیده بودم دایی های شوهرم اینقدر خودمونی باشن
پس معلومه تو این چندسالی که من نبودم خیلی چیزا عوض شده و جنبه ها بالا رفته..
در کمال ناباوری دوتا از دایی های شوهرم اومدن سمتم و منو کشوندن وسط
یه نگاه به شوهرم کردم ببینم اجازه میده و اشکالی نداره یا نه که با سر تایید کرد برو..
اولش روم نمیشد و خجالت میکشیدم .
.دیدم ولم نمیکنن و در واقع به من به یه
مهمون افتخاری نگاه میکنن
و اینقدر که اصرارمن میکردن اصرار کسی دیگه نمیکردن..
منم رفتم چندتا یزله رفتم براشون الکی مثه قورباغه میپردیم بالا و پایین..خخخخخ
دای رضا و دایی کریم حسابی سر ذوق اومدن..یکی اینورم یکی اونورم منم وسطشون..
همونموقع شوهرم هم اومد کنارمون و شدیم چهار نفره..همه برامون دست وسوت
و هورا کشیدن ..کلی خندیدیم..جاتون خالی خوش گذشت..شب خوبی بود...
همه میخواستن با ما عکس بگیرن چون میدونستن اگه بریم به این راحتیا بر نمیگردیم
مخصوصا اینکه هر چهار نفرمون هم بودیم..و این جزو یه غنیمت حساب میشد
هم برای ما هم برای فامیلهایی که مشتاق دیدار ما بودن..
فرداش هم رفتیم کنزالمال ابادان یه بازار جدیده بجای بازار چینیها گذاشتن..
با موتور رفتیم ..موتور یکی از فامیل..
چه حالی داد..
دو تا دیگ استیل خوشگل خریدم و کمی گشت زدیم..رفتیم ابادان مانتو خریدم و
تا تنور داغ بود و زبل خوشحال بود منم یه درخواستی کردم و زبل بی چون و چرا
قبول کرد و از همونجا هم فرستادمش برای صاحابش..
یه هدیه ی ناقابل بود برای یه عزیزی..
خیلی دوست داشتم زودتر برگردم اصفهان اما کار زبل هنوز تموم نشده بود..
همون کاری که تنهایی به خاطرش اومده بود..
دو روز الکی الکی بخاطر اونکار معطل شدیم و گرنه همون یکشنبه ما اینجا بودیم..
تنها کاری که تونستم بکنم نادرو زودتر فرستادم و بعد از سه روز ما اومدیم...
راستی یادتونه یبار نادر گیر داده بود که کت و شلوار میخواد..پست کت و شلوار
قبل از اینکه از اینجا بریم براش کت و شلوار خریدم و چقدرم بهش میومد..
اقا شده بود بچه ام..مردی شده بود واسه خودش..بالاخره به ارزوش رسید.
شاید بعدا عکسش رو گذاشتم ببینید ..
برچسب:
نویسنده: کل مردم