امیری کد نت در نت اینترنت این وبلاگ بصورت اتوماتیک مطالب وبلاگ های دیگر رو ثبت میکنه تا دسترسی شما به آنها راحت باشد
خب میخوام یه خاطره تعریف کنم از گذشته..
یبار به مهسا گفته بودم جواب پستش رو در یه پست میدم..چون طولانیه..
اخه گفته بود چه ترسایی از بچگی در ذهن شما مونده.
و شده تا حالا از یه قاب عکس بترسین؟؟؟
خیلی قبلها من یه ادم تقریبا مذهبی بودم و کمی احمق..
چون یادمون داده بودن که اینجوری باشیم..وتمام افراد اطرافم هم همینطوری بودن..
یعنی الانم شاید احمق باشم اما ترجیحش میدم به احمقی قبل..
چیزی هم برای بالارفتن سطح اطلاعاتمون اونقدرا نداشتیم و همیشه ی خدا
هم درگیر بی پولی و شکم سیریامون بودیم و بدبختیامون و حاله اینکه بریم
پی بالا بردن سطح اطلاعاتمون هم نداشتیم ..تنها دغدغه مون فلان قسط و وای فردا
چکارکنم ناهار وای شام چی بدم به بچه ها..وای خاکبسرم کنن بود همش..
خلاصه بگذریم...یک روز رفته بودم بازار و یه قالیچه ی کوچیک رنگی دیدم
که عکس علی اصغر بود که در دستهای امام حسین و تیری در گلو داشت..
اون قالیچه قلبم رو تکون داد و همونجا اشکمو در اورد ..
یه حس عجیبی بهش داشتم به زبل گفتم من اینو میخوام..زبل هم کم طاقت..
هر طور شده برام خریدش چون خیلی مشتاقش شده بودم...
یکی نبود بگه احمق نونت نبود ابت نبود قاب خریدن چی بود..خودمم که نادون..
گذاشتمش به دیوار و همیشه بهش نگاه میکردم..یه حسی داشتم
که نمیشه تعریفش کرد و نقش و نگارها وتنوع رنگش هم خیره کننده بود..
یه چی مثه این اما رنگینتر از این

اما منه احمق به هیچ چیز دیگه ایی توجه نکردم و عواقبش ..لااقل کمی بسنجم
که ایا این عکس از همه لحاظ مناسب خونه هست یا نه..خب عقلم نمیرسید دیگه..
بعد از دوسه ماه دیدم نادر که چهار پنج ساله بود خیلی بد از خواب میپرید
و پریشان احوال بود ..و بدبختانه از همون بچگی هم کم حرف و تودار بود..
هر چی میگفتم چته؟؟ فقط با دستش گلوش رو میگرفت و میگفت هیچی..
و تو بغلم میخوابید..این ماجرا چند ماه ادامه داشت و همیشه گلوش رو میگرفت و
گریه میکرد..یبار با هر بدبختی بود از زیر زبونش کشیدم و ازش خواستم اگه خواب بد میبینه
بهم بگه..اونم گفت خواب میبینم یه چیزی تو گلوم میخوره..
و بازهم منه احمق متوجه نشدم که این چشه..نازو نوازشش کردم و گفتم چیزی نیست
فقط یه خواب و کابوسه و رفع میشه به زودی..من نمیزارم کسی بهت اسیبی بزنه..
در صورتی که این اسیب رو خودم بهش تقدیم کرده بودم..
یک روز که دراز کشیده بودم و مثه همیشه محو تماشای قاب بودم یکهو
حرفای نادر رو با این قاب مطابقت کردم دیدم از وقتی این قاب اومد خونمون
نادر اینطوری شد و طرح این قاب با کابوس نادر مشابهه...
همون موقع دوزاریم افتاد جریان چیه..
و تمام فحشهای عالم رو نثار خود خرم کردم..
از دست خودم و کارای بی فکرم خجل زده شدم..
به سرعت بلند شدم و بدون معطلی قالیچه رو از دیوار پایین اوردم و رفتم مسجد محله..
قالیچه رو به خادم و مسئول اونجا دادم و گفتم یه هدیه برای مسجده..
اونام با کمال میل گرفتن ازم..برگشتم خونه و نفس راحتی کشیدم..
و کم کم بعد از مدتی نادر شد دوباره همون نادر اولی خودم..
و من باز هم درس عبرتی دیگر اموختم از زندگی..
و به تمام اون لحظاتی که ترس و رعشه به تن بچه ام انداختم لعنت کردم..
و من یه زبله ی نادم شدم
و تمام عکسهای مذهبی رو برای همیشه جمع کردم از خونه..
خداروشکر چیزی هم یادش نیست از اون ترس و شانس اوردم در وجودش
نمونده..شاید چون خیلی زود به داد این قضیه رسیدم..
.....................................................
خب ترسی هم که خودم از بچگی دارم قاب یا مثلا یه چیز دیدنی نیست
بلکه شنیدنیه...من با صداهایی مثه ترقه میترسم..اونم ترسی که به آخ وای ختم نمیشه..
بلکه به خیس شدن شلوارم منتهی میشه..![]()
وقتی بچه بودم هر وقت صدای آژیر خطر رو میزدن که فرارکنین و برید به پناهگاه و
بعد صدای تیر و خمپاره و سوت بمب ها میومد همون موقع تو شلوارم میشاشیدم..
بزرگترها نمیدونستن فرار کنن یا شلوار منو عوض کنن..
بیچارها تا صدای اژیر میومد یا تیر و ترقه بدو بدو منو میرسوندن دستشویی اول..
تا کار دستشون ندادم و تو بغل یکیشون نشاشیدم....
و من تا کلاس چهارم میشاشیدم سر جام چون ترسی در وجودم داشتم که
الان حمله میکنن و ما هممون میمیریم..چون بارها شده بود که حتی نصف
شب هم آژیر میکشیدن.
.و من اصلا ارامش نداشتم..
تا حالام که بزرگ شدم از این صداها میترسم..وتا از این صداها میشنوم
خیلی زود دستشوییم میگیره....
و هر طور شده باید خودمو برسونم دستشویی و گرنه واشرم شله کار دستم میده.
خو نخندین....
حالا من سوال مهسارو ادامه میدم که شما چی؟؟
چه ترسهایی از بچگی داشتین یا هنوزم دارین؟؟
چه چیزهایی در بچگی فکر شمارو مشغول به خودش میکرد و خوابتون رو میگرفت؟؟؟
برچسب:
نویسنده: کل مردم