خرید بک لینک

دیروز نادر با خواهرش با هم رفتن شهر بازی..چون نادر بهش قول داده بود

که میبردش یه روزی...زنگ زد بهم و گفت مامان اگه میشه بیا مغازه رو

تحویل بگیر تا منو و نجمه بریم شهر بازی اخه بهش قول داده بودم..

گفتم الان که پنجشنبه جمعه نیستش که..بزار روز تعطیلی برین که بیشتر

بهتون خوش بگذره ..الان معلوم نیست بازه یا باز نیست یا باید کلی

منتظر باشی تا یه وسیله پرشه تا حرکت کنه..گفت اتفاقا چون خلوت تره میخواییم

بریم که کمتر اذیت بشیم..گفت چون خواهرمه هرچی کمتر دوربرمون شلوغ نباشه بهتره..

چون من تحمل متلک و نگاههای بد این پسرهای جوان رو ندارم...

و ممکنه از رفیق رفقاها هم اونجا باشن شوخی شوخی نزدیکمون بشن

و من تحملشو ندارم ببینم به خواهرم نگاه ناجور کنن یا سواستفاده کنن..

و اگرهم ببینم نمیتونم اروم بگیرم که و ممکنه دعوام بشه با کسی..

چون بهش قول دادم هم باید ببرمش....

گفتم باشه هرجور راحتین..به دخترم گفتم اماده

شو الان برادرت میاد دنبالت تا با هم برید شهر بازی..

مثه فشفشه پرید بالا شروع کرد به اماده شدن ..

نذاشت یه دیقه از حرفم بگذره اصلن..

بعد از اینکه اومدن کلی حرف زدن برام و تعریف کردن که چی شده و چی نشده..

گفتن راننده تاکسی فکر کرده ما دوست پسر دوست دختریم موقع پیاده شدن

خواسته یه حالی بهمون بده و ازمون کرایه نگرفته و یه چشمک به نادر زده..

گفتم چی گفتی ؟

گفت هیچی .. اگه بگم خواهرمه که باور نمیکنه..و میگه

این کلکا قدیمی شده و از این حرفا..یه لبخند زدم و تشکر کردمو رفتیم..

یه استفاده ایی هم کردیم الکی الکی..

بعدم رفتن سالتو همینا که بد میتابه و ادم سرگیجه میگیرن..

کارتینگو نمیدونم تاب زنجیری و کشتی سبا وچمیدونم چی چیو....

و هرجا میرفتن بهشون به چشم دوست دختر دوست پسر نگاه میکردن..

دست اخرهم بلال و بستنی و چیز میز خوردن و اومدن..

از حق نگذریم شبیه دوست دختر دوست پسر ها هم بودن ..شاید اگه خودمم

نمیشناختمشون همچین فکری میکردم..اونم با وضع داغون این مملکت..

از طرفی خوشحال بودم که الحمدالله اینقدر با هم خوبن که با افتخار در کنارهم

راه میرن و به گردش میرن..چون من خودم هیچوقت از این لحظات باارزش نداشتم..

و خیلی توسری خور اینو و اون بودم..

واز طرفی ناراحت بودم که دید جامعه اینقدر بد شده که دیگه به همه ی رابطه ها

شک میکنن و اگرم نخوان از مسیر منحرف بشن و درست رفتار کنن نگاههای دیگران

این اجازه و حق رو از اونها میگیره و حتی ممکنه اونهارو جری و حساس کنه به این مسایل..

..................................................

یادمه چند سال پیش خیلی با هم دعوا و درگیری داشتن و من هر چی میگفتم

قدر همو بدونین یه روز میرسه که جونتون برا هم میره نزارین این روزای قشنگتون

زشت و بد در یادتون بمونه به خرجشون نمیرفت..چقدر همو میزدن و دعوا میکردن..399619_koc8w2z6c06mt1sw.gif

حتی گاهی گریه ام میگرفت از اینکه همش با هم دعوا میکنن

و من نمیدونستم باید چکار کنم..

اما حالا پس از مدتها به ارزوم رسیدم و وقتی میبینم کنار هم میشینن و میگن و میخندن

از خوشحالی بال در میارم...

نمیدونین که من چه روزای سختی رو باشون پشت سر گذاشتم...

نادر اینروزها زمزمه ی رفتن میکنه..میخواد بره تهران دنبال کارو درس..

از حالا دلشوره دارم..هر وقت حرف رفتن میزنه نجمه گوشهاشو میگیره

و میگه نگوووووووووووو...و این نشون میده که از رفتن برادرش از حالا ناراحته...

حتی بهم گفت وقتی نادر میگه میخواد بره اشک تو چشمام جمع میشه..

من معتقدم که بچه وقتی به هجده سال رسید باید رهاش کنی..

درست مثه کفتر کاکل بسر های های این خبر از من ببر های های..

اهم اهم چیزه..

ببخشید حواسم پرت شد یهو..

همون دیگه دلم نمیخواد زیادی زیر بال و پرمون باشه..اما تحمل دوریشم نداریم..

دوست دارم اینقدر مستقل بشه که وابسته به پدرو مادرش نباشه..

میگه ابان یا اذر میره....برای خودش و اینده اش کلی برنامه داره..

زبل قبول نمیکنه که بره اما من نمیذارمش ..باش حرف میزنم تا راضی بشه بزاره بره..

هر چند که برام سخته...

خدایا بچه هام رو فقط و فقط به خودت واون قلب مهربونت میسپرم میدونم که

حافظ و نگهدارشونی و زیر سایه ی پر مهرت اونهارو برای منو پدرشون حفظ میکنی..

خدایا کاری کن از راه بدر نشن و در کارهاشون موفق و ثابت قدم به جلو پیش برن

و همونجور که تا حالا مایه ی افتخار ما بودن هنوز هم باقی بمونن...http://www.millan.net/minimations/smileys/sadhugsmiley.gif

خدایا کاری کن که راه درست رو انتخاب کنم و اگه اشتباه فکر میکنم راهنماییم کنی..

اگه این رفتن به صلاحشه که بره و اگه به صلاحش نیست کاری کن که نره..شکلک های شباهنگShabahang

چون فقط تویی که میدونی قراره چی بشه و من تنها از خودت کمک میخوام...

برچسب: نویسنده: کل مردم تاريخ: يکشنبه 27 مهر 1393 ساعت: 18:40

صفحه بندی