خرید بک لینک


خواب زندگی!





تقدیرمرا آبستن بود و من مبهوت و حیران بودم که کجایم؟

آمدندکتابی بر گردنم آویختند و مرا مقابل دروازهای آوردند که آنرا دروازه خلقت مینامیدند،پیش از این که مرا راهی کنند برگی از آن کتاب را گشودند و در گوشم چنین زمزمهکردند:

امروزرویاهایت را خواهم نوشت و تو امشب در سحرگاه حیات همه آنها را بیکم و کاست خواهیدید، تو نیز با من عهد خواهی بست که فردا در واپسین روزی که فراخوانده خواهیشد، همه آنچه را که دیدی برایم حکایت کنی. من دوست دارم شنیدن حکایت رویاهایت رادر بزنگاه تعبیر!!


برچسب: نویسنده: کل مردم تاريخ: يکشنبه 27 مهر 1393 ساعت: 18:59

صفحه بندی